..شیدستان.. شریف ..
X
تبلیغات
رایتل

..شیدستان.. شریف ..

..سرزمین روشنایی..بسوی صلح.آزادی.دموکراسی.وجامعه مدنی..

شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 04:04

مدرسه ی امریکاها...

مدرسه ی امریکاها

 

  آمریکاها برای نابودی اسطوره ای چه گوارا همه ی تلاش خود را به کار بسته اند تا شاید بتوانند بعد از گذشت چهل سال از شهادت اسطوره ای او این بار موفق به کشتن او شوند .

بعد از فیلم ضعیف و مزخرف خاطرات موتورسیکلت که شخصیت جوانی او را قبل از انقلابی شدن اش نشانه رفته بود و سعی داشت او را جوانی احساساتی و هوسباز و بی قید و رها از پایبندی های اخلاقی نشان دهد این بار نویسنده همان فیلمنامه یعنی خوزه ریوه را دست به خلق شاهکار دیگری زده و تئاتر مدرسه آمریکا ها را به روی صحنه برده است که به 48 ساعت آخر زندگی او می پردازد و سعی دارد او را شخصیتی مستاصل و شکست خورده و ذلیل و ژولیده نشان دهد که در ساعتهای آخر عمرش نیز دل به عشق معلم مدرسه می بندد .

 

به نظر می رسد که امپریالیستها با انواع حیله های تبلیغاتی بعد از نزدیک به چهل سال با اینکه  چه گوارا  را نابود کرده  و او را در زیر باند فرودگاه لاپاز دفن کردند و دست بریده اش را برای فیدل فرستادند هنوز اما نتوانسته اند اسطوره ی چه را شکست بدهند و هنوز باید دلارهای کثیف شان را خرج کنند تا شاید در چهلمین سالگرد او یعنی 9 اکتبر 2007 اندکی اسطوره ی جاودانه ی او را خدشه دار کنند آیا موفق خواهند شد ؟

سالها قبل تصویر او را بر شیشه های ویسکی زدند و خوانندگان مزلف و مبتذل تی شرتهای عکس او را پوشیدند تا او را لاابالی و اوباش و بی قید و آزاد از قواعد اجتماعی و خانوادگی جا بیندازند .

فیلم ساختند و تئاتر، و بیش از این نیز خواهند ساخت اما هر جا که اعتراضی باشد عکس او پرچم اعتراض است . همچنان که خلق کردن شخصیتهای ان قلابی توسط سازمان سیا نتوانست جای او را در قلب انقلابیون بگیرد .

شخصیت اندیشمند و اسطوره ی انقلابی او سالها الهام بخش اعتراض و مبارزه بر علیه بی عدالتی و تبعیض طبقاتی خواهد بود و نو محافظه کاران راهی ندارند جز اینکه پرچم لیبرال دموکراسی و افراط گرایی مذهبی را بر افرازند و مثل همیشه دست به دامن مذاهب شوند و آنها و پیروانشان را مورد سوء استفاده قرار دهند و... بر خر مراد سوار شوند.

۹ اکتبر سی و نهمین سالگرد اعدام ناجوانمردانه اش توسط عمال امریکا گرامی باد .

جمعه 14 مهر‌ماه سال 1385 | نظ

سه‌شنبه 3 دی 1392 ساعت 03:50

همنوعان..

 

زمستان است.. 

 

هوا سرد است و هر کس در جستجوی جای گرم و بستر نرمی..
 

به یاد همنوعان مان باشیم؛ انسان را رعایت کنیم .. 

 

و به فکر بی سرپناهان ،فقیران ، آسیب پذیران..
 

ولگردها ، معتادها ، کارتن خوابها، خرابه نشینها .. و خلاصه هرنوع از انسان..
 

بیاد بیاوریم همانقدر که به نماز سفارش شده ایم ،بیش از آن شاید به
 

زکات سفارش شده ایم.. پس انسان باشیم و بیش از پنج بار در روز
 

به  همنوعان خود بیاندیشیم.. 
 

 تا هرگز آسمان شاهد چنین صحنه های فجیعی نباشد..  

 

چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 16:02

کجا تو و مارتین ..

                                                    "برای کودکان بیگناه سوریه"

چگونه کینه که درد است، خود دوای درد تواند بود 

 

چسان آتش عشق چنین خاکستر و سرد تواند بود 

 

چه انتطاری ز مردم دوران، شرف و غیرت وِ همیّت مرد 

 

چگونه برده زاده ای زنگی تبار، آری آزاده مرد تواند بود  

 

کجا تو و آن شیر مرد ، پیر‌ ِمبارز ، شجاع ،  نلسونِ ما 

 

که مانَد و لای دل ها ، ماندنی ترین فرد تواند بود 

 

کجا تو و مارتین،کجا تو و پاتریس،تو و موگابه و مالکوم 

 

کجا تو و نجوما، که یادآور نامشان رنگ و روی زرد تواند بود 

 

کجا تو و نکرومه ، کجا تو و کابیلا، لیاقت نام تو اوباما آری 

 

و آن سعودی ملعون، کاری که موسی چومبه کرد تواند بود..

 

------------------------------------------------------------------------------

 نلسون ماندلا:بنیان گذار کنگره ملی افریقا و مبارز ضد آپارتاید 

مارتین لوترکینگ: مبارز جنبش حقوق مدنی سیاهان آمریکا 

پاتریس لومومبا: مبارز استقلال طلب کنگو  

رابرت موگابه: رهبر مبارزان زیمبابوه

مالکوم ایکس: خشمگین ترین سیاه ،مبارز آمریکایی 

سام نجوما:رهبر مبارزان نامیبیا

قوام نکرومه: رهبر استقلال غنا 

لوران کابیلا:از رهبران مبارز کنگو  

باراک اوباما:رییس جمهور جنگ طلب آمریکا که مارتین لوترکینگ و 

نلسون ماندلا را الگوی خود می دانست.

سعودی ملعون: شاهزاده بندر بن سلطان معروف به بندر بوش 

رییس سازمان اطلاعات عربستان سعودی 

موسی چومبه:سیاه خائنی که باعث اسارت وقتل پاتریس لومومبا 

بدست بلژیکیها شد. 

 

پنج‌شنبه 14 شهریور 1392 ساعت 17:34

شرمگینم..

 

چقدر باید به حال مسلمین وعربها زار گریست..  

 

 که سران چند کشورشان حاضرند 

 

 هزینه تجاوز ناجوانمردانه به یک کشور مسلمان دیگر را  

 

به کفار بپردازند و به آن افتخار کنند..  

 

 و بعد ببالند به خود و اینکه عرب فخر بشر است..  

 

 تاریخ چه قضاوت خواهد کرد در مورد این گونه از انسان ها... 

 

 من که شرمگینم از بودن در میان اینان.... 

 

 

یکشنبه 10 شهریور 1392 ساعت 02:53

حافظ اسد دوم..

 

یکشنبه 10 شهریور 1392

حافظ اسد دوم...

  

 

 

آمریکائی ها 

 

 یک مشت بز دل اند  

 

که سلاح های پیشرفته  

 

دارند. (حافظ اسد/فرزند 11ساله بشاراسد)

  

جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 02:15

دکتر چمران نابغه نظامی..

 

 

«مومن مجمع اضداد است.» البته سبب معیار دنیوی ما انسان هاست که بین کارهای مومن تضاد و تناقض می بینیم. در دورانی که عرفان با چله نشینی و گوشه گیری تعریف می شد، چمران هم دعای «کمیل» را ترجمه کرد و هم بالاترین دوره های »جنگ چریکی» را دید. کسی که عنوان تز دکتری او «باریکه الکترون در منگترون با کاتد سرد» بود، روزی در کنار امام موسی صدر به یاری فقرای لبنان شتافت و روز دیگر وزیر دفاع امام خمینی بود و هم چون یک سرباز در سوسنگرد جنگید. دکتر رضا امراللهی به 3 ابتکار جالب از شهید عارف مجاهد دکتر چمران در دوران 8 ساله دفاع مقدس اشاره کرده که خواندنی است:

دکتر چمران واقعا یک نابغه نظامی و علمی بود. ابتکارهای ایشان در جبهه‌ها واقعا شگفت‌انگیز بود. من فقط به دو سه مورد آن‏ اشاره می‏کنم. یکی از آنها، قصه‏ خورشیدی‏ هاست. کارخانه فولادسازی اهواز پر از آهن بود و عراقی‏ ها تا نزدیکی آنجا آمده بودند؛ آقای چمران دستور داد بچه‏ ها آهن‏ها را به طول‏ 180 سانت ببرند و یک گروه صد نفره برای این کار تشکیل داد. بچه‏ های بسیجی و رزمنده، آهن‏ها را به طور خاصی به هم جوش می ‏دادند و پنج شاخه ‏ای‏ ساخته می‏ شد که به آن خورشیدی می‏ گفتند. بچه ‏ها شاید بین 30 تا 50 هزار خورشیدی درست‏ کردند و آنها را در مسیری 15 کیلومتری در محل‏ عبور تانک‏ های عراقی در راه سوسنگرد به اهواز قرار دادند،جایی که عراقی‏ها از آنجا خیلی فشار می ‏آوردند.با این ابتکار ساده آقای چمران راه‏ عراقی‏ ها بسته شد و دیگر نتوانستند از آن راه جلو بیایند. این خورشیدی‏ ها در شنی تانک‏ ها فرو می‏ رفتند و بدون انفجار آنها را زمین‏ گیر می‏ کردند.
یک مورد دیگر، جریان پمپ آب بود. دکتر چمران‏ دستور داد پمپ‏ های خیلی بزرگ آب را روی دو برج بلند کنار کارون جوش دادیم و با این کار، آب‏ رود کارون را شب‏ ها زیر عراقی‏ ها می‏ انداختیم و تانک ‏های آنها در گل فرو می ‏رفت و زمین‏گیر می ‏شدند.

یک وقت هم شهید چمران دستور داد 300 یا 400 چوب الوار بلند، از همان الوارهای‏ بنایی تهیه کردیم و از بچه ‏ها خواست که‏ قوطی ‏های خالی کمپوت و کنسرو را هم جمع کنند و بعد در آنها کمی روغن سوخته و کاه ریختند و دستور داد روی هر کدام از تخته‏ ها چند تا از این‏ قوطی‏ها را نصب کردند. غروب که می‏شد فتیله‏ این قوطی‏ها را روشن می‏کردند و الوارها را با فاصله روی رودخانه کارون می‏ریختند. دشمن که‏ از دور، آتش و دود روی این الوارها را می‏دید، تصور می‏کرد که نیروی عظیمی از روی رود کارون‏ به سمت آنها می‏رود. باور کنید تا دشمن فهمید که‏ اینها در واقع چیست،نزدیک به دو ماه که این‏ تکنیک برپا بود ، هر چه گلوله داشت توی کارون‏ ریخت! » 

پنج‌شنبه 30 خرداد 1392 ساعت 06:31

یادی از شهید چمران..

 

«ممد خمپاره» ‌نامی است که خود می گوید یادگار روزهایی است که در ستاد جنگ‌های نامنظم مسئول ادوات نظامی بوده است بر او گذارده شده است:


ماجرا از جایی آغاز شد که در یکی از عملیات‌ها، تعدادی از نیروهای ارتش با ما همراه شدند و در همان جا با یک گروه خمپاره‌ انداز ارتش آشنا شدم که پذیرفتند در قبال برخی خدمات نظیر حمل و نقل مهماتشان، نحوه شلیک با خمپاره را به من آموزش بدهند. با همین معامله پایاپای رفته رفته در چگونگی استفاده از ادوات نظامی همانند خمپاره‌ انداز و ... مهارت‌هایی کسب کردم. به طور کلی در آن روزها اکثر نیروها بر حسب یک اتفاق یا براساس نیاز زمان، مسئولیتی را بر عهده می‌گرفتند.

*
عبرت‌های انقلاب
 
به طور کلی محله‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم، محیطی مذهبی داشت و به همین خاطر اکثر اهالی و به خصوص جوان‌ها ناخواسته به جریان‌های انقلابی وارد می‌شدند. به تعبیری می‌توان گفت انقلاب به در خانه‌های‌مان می‌آمد. چنانچه وقتی گاردی‌ها به پادگان هوانیروز حمله کردند، محله ما یعنی خیابان ثارالله به آنجا نزدیک بود و خوب به یاد دارم که عده‌ای در خانه‌ها را می‌کوبیدند و از مردم می‌خواستند به کمک همافرها بروند. در خیابان ثارالله، مسجد ابوالفضل (ع) قرار دارد که از همان زمان فعال بود و با حضور افرادی چون حاج آقا علوی و سید علی اکبر حسینی، محیط خوبی را برای پرورش جوانان انقلابی مهیا کرده بود. در پنجم شهریور سال 57 من بعد از مدتی که برای تحصیل به خارج از کشور رفته بودم به تهران برگشتم و علاوه بر جو انقلابی با دیدن فجایعی چون حادثه 17 شهریور میدان شهدا، به سرعت وارد مبارزات انقلابی شدم. با پیروزی انقلاب به کمیته‌ها ملحق شدم و مدتی نیز برای مقابله با ضد انقلاب در غائله کردستان،‌ به سنندج رفتم. در آنجا برای اولین بار شهید چمران را در فرودگاه این شهر دیدم. دیداری که باعث شد مجذوب شخصیت و اخلاصش شوم. به هر حال با چنین پیش زمینه‌ای وقتی که جنگ در صبح روز 31 شهریور 59 شروع شد، چند ساعت بعد به همراه جمعیت زیادی از مردم در میدان امام خمینی (ره) جمع شدیم تا به مناطق جنگی اعزام شویم. اما سوء مدیریت‌ها باعث پراکندگی آن جمعیت عظیم شد و به نظر من ماجراهای آن شب یکی از عبرت‌های انقلاب بود که باید بیشتر روی آن فکر کنیم و از چنین وقایعی عبرت بگیریم.


*ستادی مملو از نظم
ا گر در روز آغازین جنگ کسی بود که همان جمعیت حاضر در میدان امام (ره) (توپخانه سابق) را سازماندهی کند، روند جنگ طور دیگری رقم می‌خورد. آن شب‌ ما تا نیمه‌ها‌ی شب در خیابان‌ها حضور داشتیم و هراز گاهی کسی می‌آمد و با گفتن اینکه فقط سربازی رفته‌ها یا آموزش دیده‌ها را می‌بریم، باعث پراکنده شدن عده‌ای می شد. در صورتی که ثبت‌نام اولیه و آموزش متعاقب، می‌توانست از متفرق شدن جمعیت جلوگیری کند. ماحصل چنین سوء‌مدیریتی ماندن تنها 500 نفر و برگشتن بقیه بود. همین تعداد نیز با تحویل گرفتن تعدادی اسلحه برنوی بدون فشنگ دل بزرگی داشتند که پای کار ماندند. چرا که منطق هیچ کسی قبول نمی‌کرد بدون مهمات به جنگ ارتشی مسلح برود. اما اخلاص عموم مردم در آن شرایط بالاتر از این حرف‌ها بود.

یادم می‌آید صبح که با مینی‌بوس به سمت منطقه حرکت کردیم، یک پیرمرد دستفروش وقتی فهمید به جبهه می‌رویم و صبحانه نخورده‌ایم، تمامی دار و ندارش یعنی یک جعبه انگور خود را به ما داد. آنجا بود که به واقع فهمیدم بار اصلی انقلاب و جنگ بر دوش مستضعفان قرار دارد و آنها هستند که بی‌هیچ چشمداشتی همه هستی خود را در راه آن فدا می‌کنند.در هر صورت ماجرای گروه اعزامی و سوء‌مدیریت‌ها به همین جا ختم نشد و در مقر لشکر 16 قزوین که قرار بود، گلوله اسلحه‌ها به ما تحویل داده شود، فرمانده پادگان از این کار سرباز زد و باعث شد 390 نفر نیز از گروه جدا شوند و تنها 110 نفر باقی بمانیم. به همین ترتیب در مراحل مختلف سفر ریزش نیرو داشتیم. چنانچه وقتی در تپه‌های اطراف مهران موسوم به کنجانچم چند روز مقاومت کردیم و مانع پیشروی نیروهای دشمن شدیم، تنها 15 نفر از آن خیل عظیم باقی مانده بودند. با دیدن چنین سوء‌مدیریت‌هایی زمانی وقتی که وارد ستاد جنگ‌های نامنظم شدم، نظم و ترتیب آنجا واقعاً شگفت‌زده‌ام کرده بود. این ستاد برخلاف نامش (جنگ‌های نامنظم) تحت فرماندهی شهید چمران به بهترین شیوه و بسیار منظم اداره می‌شد.

*
تاریخچه ستاد جنگ‌های نامنظم

 آقای دکتر به همراه مقام معظم رهبری در روز پنجم یا ششم مهرماه سال 59 وارد اهواز شدند و می‌شود گفت ستاد از روز هفتم مهرماه تشکیل شد و پنجم آبان ماه سال 60 نیز در سپاه پاسداران ادغام و به کار خود خاتمه داد. در این مدت کم ستاد جنگ‌های نامنظم منشأ خدمات بسیاری شد و طی 15 عملیات بزرگ و هفت، هشت عملیات کوچک، مناطق متعددی از خاک کشورمان را از چند کیلومتری اهواز گرفته تا خود دهلاویه، از دشمن پس گرفت و تلفات و صدمات بسیاری به آنها وارد کرد.چنانچه تشکیل اولین واحدهای زرهی سپاه پاسداران، با تانک‌ها و نفربرهای غنیمت گرفته شده توسط نیروهای ستاد میسر شد. اما ماهیت نیروهای ستاد متشکل بود از افراد ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی. برخی از سپاهی‌ها و ارتشی‌ها به ستاد مأمور شده بودند و برخی داوطلبانه در آنجا خدمت می‌کردند، نظیر شهید ایرج رستمی که حتی در یک سال حضورش در کنار شهید چمران، به دلیل آنکه حکم مأموریت نداشت، حقوقی نیز دریافت نکرد. این را هم اضافه کنم که تقریباًَ تمامی نیروهای ستاد، حقوقی دریافت نمی‌کردند و بودجه ما توسط کمک‌های مردمی تأمین می‌شد. از نظر تسلیحات نیز اوایل ارتش همکاری‌هایی با ستاد داشت و بعد از آن به دلیل خیانت‌های بنی‌صدر، مجبور بودیم سلاح مورد نظر را از طریق غنیمت از دشمن یا حتی با تهدید از ارتش بگیریم! چنانچه یک بار خودم شاهد بودم که چطور سروان رستمی مقداری سلاح را از یک واحد ارتش با تهدید گرفت. البته این را هم اضافه کنم که مشکل ستاد با ارتش و استانداری به دلیل خیانت‌های بنی‌صدر بود که به عنوان رئیس دولت و فرمانده کل قوا، این نیروها و ارگان‌ها را از همکاری با ما باز ‌می‌داشت. با وجود چنین اوضاع و شرایطی، دکتر چمران با مدیریت و فرماندهی موفق خود، سیستم بسیار منظمی را در ستاد حاکم کرده بود. به طور مثال بر طبق تقسیم‌بندی‌های درون ارتش، ستاد جنگ‌های نامنظم نیز به چهار رکن تقسیم می‌شد. اعضا بر طبق تخصص‌شان در ارکان اربعه تقسیم می‌شدند و برای نیروهای آموزش ندیده، دوره‌های آموزشی در نظر گرفته شده بود. با چنین مدیریت منظمی که در کنار نظم و قاعده، تأثیر عاطفی عمیقی نیز روی نیروهایش داشت، ستاد توانست دست به کارهای بزرگ بزند. آزادسازی بستان، سوسنگرد و مقاومت در برابر زبده‌ترین نیروهای دو سپاه دشمن که نقطه تلاقی‌شان در دهلاویه بود، تنها گوشه‌ای از اثرات چنین مدیریتی است.

*
سنگ‌هایی مقابل پای دکتر
   کم‌لطفی و حتی خیانت‌هایی به نیروهای ستاد و شخص دکتر چمران می‌شد که البته ایشان به هیچ‌وجه درمیان بچه‌ها به کسی یا ارگانی اعتراض نمی‌کردند و روش‌شان در برخورد با دیگران بر مبنای اصل حسن‌نیت شکل می‌گرفت. به طور مثال وقتی ما قله‌های الله‌‌اکبر را فتح کردیم، بنی‌صدر با وجود کارشکنی‌هایی که در روند عملیات انجام داده بود، به سرعت با هلیکوپتر خودش را به منطقه رساند و همان روز رادیو اعلام کرد رئیس‌جمهور طی عملیاتی موفق باعث فتح قله‌ها شد! وقتی موضوع را به دکتر گفتیم تنها یک جمله گفت که اگر برای خدا کاری می‌کنیم این چیزها مهم نیستند. با وجود چنین رفتاری از جانب شهید چمران، خیانت‌ها و کارشکنی‌ها به قدری بودند که به شخصه شاهد بودم ایشان دوبار وادار به واکنش شدید شدند، یک بار در همین عملیات آزاد‌سازی قله‌های الله‌اکبر و دیگری در فتح سوسنگرد که دکتر تهدید کرد اگر ارتش همکاری نکند، عوامل خائن را رسوا خواهد کرد در مجموع به نظر من خیانت‌های بنی‌صدر و برخی از مسئولان در آن زمان امری بدیهی و مشخص است. آخر در کجای دنیا فرماندهی را پیدا خواهید کرد که برای آزادسازی بخشی از خاک مملکتش بازور و تهدید دیگر نیروها را برای کمک به خود بسیج کند.

*
فرمانده قلب‌ها
 

در صحبت‌هایم به اخلاص و حسن اخلاق ایشان اشاراتی داشتم و دوست دارم اکنون کمی از نحوه فرماندهی شهید چمران بگویم. اینکه در برخورد با دشمن بسیار سریع و قاطع عمل می‌کرد و اعتقاد داشت نباید به نیروهای عراقی فرصت تفکر و ساماندهی داد. با چنین تزی نیز عصر همان روزی که به همراه مقام معظم رهبری وارد منطقه شده بودند، به سرعت نیروها را سازماندهی کرده و به دشمن حمله کرده بود. دانش رزمی و قدرت فرماندهی او به اندازه‌ای بود که به جرأت می‌توانم بگویم بعد از شهادت دکتر، در فاصله زمانی کوتاهی بسیاری از فرماندهان ستاد به شهادت رسیدند. در یک عملیات به شخصه شاهد بودم که نیروهای عراقی برای تضعیف نیروهای ما تعدادی از سربازان پیاده‌شان را سوار تانک‌ها کرده بودند و مقابل خط ما رژه می‌رفتند، دکتر به محض دیدن آن تانک‌ها حرفی را زد که همه آرام شدیم. او گفت اگر قصد حمله داشتند، نیروهای خود را پشت تانک‌‌ها قرار می‌دادند نه روی تانک‌ها. با چنین دانشی بارها و بارها با نیروهای کم در برابر دشمنی قوی موفق عمل کرد و حتی بسیاری از خرابکاری‌های بنی‌صدر را هم شهید چمران جمع و جور می‌کرد. نظیر عملیات 28 صفر که بنی‌صدر آن را برای بازپس‌گیری خرمشهر ترتیب داده بود، اما با شکست رو‌به‌رو شد و باز این دکتر و نیروهای ستاد بودندکه مقابل نیروهای دشمن ایستادند و مانع پیشروی بیشتر آنها شدند.

*
ادغام ستاد در سپاه

همان طور که می‌دانید دکتر چمران در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسید. آن روز من به عنوان مسئول ادوات یک خط عقب‌تر از خط اصلی بودم. چرا که محل استقرار خمپاره‌اندازها را از نیروهای اصلی دور نگه می‌دارند تا در شلیک متقابل دشمن تعداد تلفات نیروهای خودی کمتر باشد. به هر حال وقتی که دکتر به خط آمد و کمی بعد زخمی شد، من برای آخرین دیدار با شهید رستمی که شب قبل به شهادت رسیده بود به سوسنگرد رفتم و چون فهمیدم جسد او را به اهواز منتقل کرده‌اند، راهی آنجا شدم. این در شرایطی بود که جسد دکتر نیز پشت سر من به سوسنگرد و اهواز منتقل شده بود و تازه در ستاد بود که شنیدم دکتر شهید شده است. اوایل باور این موضوع برای هیچ‌کس امکان‌پذیر نبود. بعد از شهید چمران هر چند برادر ایشان مسئول ستاد شد و افرادی چون سروان فرتاش درصدد حفظ ستاد برآمدند، اما رفته‌رفته اختلافاتی بین نیروها پیش آمد و هر از گاهی شایعه‌ای مبنی بر الحاق ستاد به فلان ارگان به گوش می‌رسید. همین شایعات هم باعث می‌شدند تا افراد درون ستاد همانند ارتشی‌ها یا سپاهی‌ها و... هر کدام برای الحاق ستاد به نیروهای خود تلاش کنند.ماحصل این اختلافات باعث شد تا بدبینی‌هایی نسبت به ستاد در بین مسئولان ایجاد شود و در نهایت با دستور امام خمینی(ره) ستاد در 7/8/1360 به سپاه پاسداران محلق شد

 

پنج‌شنبه 30 خرداد 1392 ساعت 05:09

چرا شریعتی در سوریه..

 

دکتر شریعتی در سال های پایانی عمر، به شدت تحت نظارت ساواک بود. تا جایی که بالاخره تصمیم گرفت از کشور خارج شود. او به دلیل ممنوع الخروج بودن با نام خانوادگی «مزینانی» گذرنامه گرفت و به بروکسل بلژیک و از آنجا به انگلستان رفت اما سه هفته بعد از اقامت در ساوت همپتون انگلیس، در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ درگذشت. با وجودی که شریعتی وصیت کرده بود پیکرش در حسینیه ارشاد به خاک سپرده شود، شرایط طور دیگری پیش رفت تا دمشق، آخرین میزبان او در دنیا باشد.

دکتر ناصر میناچی، مدیر حسینیه ارشاد و یکی از بنیان‌گذران این موسسه‌ فرهنگی – مذهبی، سه سال قبل در مراسم بزرگداشت سی و دومین سالگرد اسارت امام موسی صدر روایت مرگ شریعتی را اینطور عنوان کرد: «مطلع شدیم که تیمی از ماموران و کارشناسان حرفه‌ای ساواک (حدود ۴۰ نفر) عازم لندن شده‌اند و هدفشان ربودن جسد شریعتی و انتقال آن به تهران به هر وسیله‌ای می‌باشد. آنها حتی به منزل آقای فکوهی مراجعه کردند و درخواست خود را اظهار داشته بودند. هدف آنها که توسط شخص شاه و ساواک تعیین شده بود، انتقال جسد شریعتی به ایران و برپایی یک مراسم گسترده و پر سرو صدا برای شریعتی در مشهد بود. آنها می‌خواستند کاری را که در دوران حیات شریعتی نتوانستند با او انجام دهند، در این شرایط محقق سازند و او را بدنام و بی‌آبرو سازند. خودشان برایش مراسم بگیرند و از او تجلیل کنند! و پس از تشییع در حرم امام رضا و طواف او در حرم، در کنار ضریح، جایی او را دفن کنند و برای همیشه به خاطره‌ی شریعتی پایان دهند!

ما در آن روزها بسیار حساس و هوشیار بودیم و حتی تیمی از دانشجویان دائم کشیک می‌دادند که مبادا کسی بیاید و جسد شریعتی را از سردخانه برباید. در همین حال بود که افراد نظرسنجی می‌کردند و هرکس برنامه‌ی خود را برای فرار از چنین موقعیتی شرح می‌داد... با استاد محمدتقی شریعتی تماس گرفتیم و نظر ایشان را پرسیدیم، که در جواب ایشان در جریان امور قرار گرفتند و با این نظریه که شریعتی را به سوریه برده و آنجا دفن کنیم موافقت کردند. ایشان همانجا گفتند که بدلیل علاقه‌ دکتر شریعتی به زینب(س) و ارتباط خوب آقا موسی صدر با روحانیون شیعه، این امر میسر است و قابل قبول.

امام موسی صدر تلاش‌های بی‌دریغ خود را برای کمک به علاقمندان شریعتی و خانواده و شاگردان او انجام داد و با نفوذ و اعتباری که در لبنان و کشورهایی نظیر سوریه و فلسطین داشت، توانست مستقیما با حافظ اسد رئیس‌جمهوری سوریه صحبت کرده و مراحل انتقال پیکر شریعتی را به آن کشور آسان گرداند. حافظ اسد ضمن حمایت از آقا موسی‌صدر در شرایطی که سوریه سه روز در تعطیلات بسر می‌برد، یک هواپیمای اختصاصی برای ما در لندن ارسال کرد و تمام آن جمعیت حاضر در لندن را همراه با جسد دکتر شریعتی، بدون ویزا و مراحل امنیتی سوار هواپیما کرد و به مقصد سوریه فراخواند.

امام موسی صدر از ما پرسید که آیا دکتر شریعتی وصیتی کرده است یا خیر؟ پاسخ من مثبت بود و اعلام کردم که طبق وصیتی مکتوب که از شریعتی بجای مانده ایشان قبلا با مشورتی که با من و دوستان کردند، علاقمند به دفن خود، در همین حسینیه ارشاد بودند. از آنجا که این وصیت عهدی است در زمان حیات او، با این وصیت نیز موافقت شده است، بنابراین واجب است که پیکر این مسلمان نهایتا در همین محل دفن گردد و هرکس که با این موضوع به هر طریقی مخالفت کند، گناه بزرگی مرتکب شده است. امام موسی صدر نیز این موضوع را متذکر شدند و از این رو ایشان خود اقدام به برگزاری آن مراسم‌های با شکوه برای شریعتی کردند و بخشی از فعالان و شخصیت‌ها و احزاب سیاسی لبنان و فلسطین و سوریه نظیر «عرفات» نیز در مراسم‌های شریعتی حضور پیدا کرده و اعلام حمایت کردند...»

پنج‌شنبه 30 خرداد 1392 ساعت 04:21

به یاد دکتر..

 

خاطرات کسانی که سالها در زندان های مخوف طاغوت تحت شدید ترین شکنجه ها قرار داشتند بسیار خواندنی است. چرا که آنها از نزدیک با ظلم شاه و اطرافیانشان در ارتباط بودند و به خوبی می‌توانند تاریخ آن دوره را روایت کنند. آنچه می‌خوانید خاطره ای جالب است از یک زندانی سیاسی زمان پهلوی:

*یکی از روزها که نوبت حمام رفتن ما شده بود دسته دسته پشت سر هم به طرف حمام در حرکت بودیم. وقتی به نزدیکی دوش‌های حمام رسیدیم متوجه شدم که همه زندانیان هنگام ورود به سالن حمام به داخل یکی از حمام‌ها با دقت نگاه می‌اندازند و چند لحظه‌ای تامل می‌کنند و دکتر علی شریعتی را دیدم که با متانت خاصی مشغول استحمام بود. من از دیدن ایشان به وجد آمده بودم چند لحظه‌ای مکث کردم تا او را بیشتر ببینم. چند نفر دیگر هم به متابعت از من ایستادند و محو تماشای ایشان شدند.

ماموران زندان با دیدن تجمع چند نفری جلوی یک حمام حساس شدند و جلو آمدند.

یکی از آنها از دکتر پرسید: تو چریکی؟

از این سؤال او فهمیدم که آنها با دیدن تجمع ما در مقابل دکتر شریعتی تصور کرده‌اند که او چریکی معروف است که احتمالا قبل از دستگیری چند نفر را کشته و یا چند محل مهم را منفجر کرده است.

پاسخ داد: بله چریکم.

- اسلحه هم از تو گرفته‌اند؟

- بله اسلحه هم داشتم.

- وای وای تو حتما اعدام می‌شوی راستی اسلحه‌ات مسلسل بود؟

- آره مسلسل بود.

- از کدام مسلسل‌ها بود؟ اسمش چی بود؟

- مسلسل بیک.

یک باره با شنیدن این پاسخ ماموران جا خوردند مات و مبهوت به یکدیگر نگاه کردند.

دکتر گفت: مسلسل من قلم است قلم من هم مارکش بیک است و همین قلم با صدها مسلسل شما برابری می‌کند. 

                                     ******************************************

  به نقل از مرکز اسناد انقلاب اسلامی، در کتاب خاطرات حجت الاسلام جعفری اصفهانی آمده است که، یکی از خاطرات من راجع به دکتر در زندان کمیته است. زندان کمیته، برج مانند بود که به دست سرتیپ زندی پور اداره می شد. آرایشگری آنجا بود که با زندانیان انس گرفته بود و همیشه سر صحبت را با آنها باز می کرد. از گرفتاری های آنها سئوال می کرد. یک روز که به آرایشگاه رفته بودم، از رفتار دکتر در این زندان برایم تعریف کرد و گفت:

« شریعتی 18 ماه در سلولی که در حال حاضر شما زندانی هستید، بود. تصور ما این بود که دکتر فرد اوباشی است. در حالی که وی تا صبح بیدار می ماند، عبادت می کرد. نماز شب می خواند؛ این برنامه همیشگی او بود. هیچ وقت عبوس و گرفته نمی شد. دوستان و آشنایانی که به ملاقات وی می آمدند، شیرینی و میوه می آورند؛ دکتر آنها را در وضوخانه  می گذاشت تا زندانیان استفاده کنند.»

سه‌شنبه 28 خرداد 1392 ساعت 04:19

آمد آنروز..


بالاخره روز همدلی از راه رسید


و نمایش وحدت و انسجام ملتی متحد


باشکوه تمام برگزار شد..


همه مردم ایران برنده انتخابات بودند


و سلامت انتخابات مشهود بود


و باید از برگزارکنندگان آن تشکر نمود


و امنیت انتخابات که باید به نیروهای انتظامی

 

و امنیتی دست مریزاد گفت. انتخابات پاکستان و


عراق را دیدیم .. باید خدای را شکرگزار امنیت موجود باشیم


و سربازان گمنام امام زمان(عج) را به پاس زحمات بی شائبه شان


در کشف موارد ضد امنیتی از صمیم دل دعا کنیم.





برچسب‌ها: انتخابات، امنیت وسلامت، انتخابات پاکستان وعراق
پنج‌شنبه 23 خرداد 1392 ساعت 18:43

فردای زیبا..


فردا جمعه ی مبارک و قشنگی خواهد بود


هم اینکه اولین جمعه ی ماه شعبان است


هم اینکه ملتی برای تعیین سرنوشت 4


سال آینده خود همدلی خواهد کرد..


و همین کافیست تا ماه و خورشید و فلک


کمی عاشقانه تر بچرخند..


دلم برای مردمم میسوزد


مردمی که برای حداقل ها 


حداکثر سختی ها را متحمل میشود


و در آخر باناکامی مواجه میشود.


خالصانه دعا میکنم


این بار همان برگزیده شود


که مردم در دل و ذهن خود


آرزو کرده اند.    آمین

برچسب‌ها: فردا، همدلی، عاشقانه، آرزو
پنج‌شنبه 23 خرداد 1392 ساعت 03:16

24 خرداد..


24 خرداد 

روز امید به بهروزی

فریاد آزادی

و جیغ بنفش 

علیه هرنوع دیکتاتوری.


**********++++++++


میزان رای ملت است.

و استبداد

گریزان از رای ملت است.


برچسب‌ها: 24 خرداد + امید + فریاد آزادی +
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1392 ساعت 23:52

بدرود فرمانده..

 

بدرود فرمانده (به اسپانیایی: Hasta siempre Comandante)‏ ترانه‌ای است که در سال ۱۹۶۵ توسط آهنگساز کوبایی کارلوس پوئبلا ساخته شده‌است. این ترانه به عنوان پاسخی برای نامه خداحافظی چه گوارا در هنگام ترک کوبا سروده شده‌است. 

 

 

این ترانه به زبان‌های بسیاری ترجمه شده و توسط خوانندگان زیادی بازخوانی شده‌است. بسیاری از گروه‌های آواز کوبا، کشورهای آمریکای لاتین و اروپا آن را خوانده‌اند. ناتالی کاردون خوانندهٔ فرانسوی، سیلویو رودریگز خوانندهٔ کوبایی و گروه راک اسپانیایی بویکوت نیز اجراهای مشهوری از آن دارند. حداقل پنج اجرا از کارلوس پوئبلا موجود است که جزو مشهورترین اجراهای این ترانه هستند و یکی از آنها در بسیاری از منابع به اشتباه اثر ویکتور خارا عنوان شده است؛ در صورتی که این ترانه هرگز توسط ویکتور خارا اجرا نشده است. همچنین محسن نامجو نیز با استفاده از همان تم، ترانه‌ای در تمجید از چه گوارا خوانده‌است. 

 

 

Hasta siempre Comandante
 
 
Aprendimos a quererte
desde la histórica altura
donde el Sol de tu bravura
le puso cerco a la muerte.
Aquí se queda la clara,
la entrañable transparencia,
de tu querida presencia,
Comandante Che Guevara.
Tu mano gloriosa y fuerte
sobre la Historia dispara
cuando todo Santa Clara
se despierta para verte.
Aquí se queda la clara,
la entrañable transparencia,
de tu querida presencia,
Comandante Che Guevara.
Vienes quemando la brisa
con soles de primavera
para plantar la bandera
con la luz de tu sonrisa.
Aquí se queda la clara,
la entrañable transparencia,
de tu querida presencia,
Comandante Che Guevara.
Tu amor revolucionario
te conduce a nueva empresa
donde esperan la firmeza
de tu brazo libertario.
Aquí se queda la clara,
la entrañable transparencia,
de tu querida presencia,
Comandante Che Guevara.
Seguiremos adelante,
como junto a tí seguimos,
y con Fidel te decimos :
«¡Hasta siempre, Comandante!»
Aquí se queda la clara,
la entrañable transparencia,
de tu querida presencia,
Comandante Che Guevara.
Carlos Puebla
 
 
 
 
 
 
 
 
بدرود فرمانده
 
 
 
به دوست داشتنت خو گرفته‌ایم
بعد از آن فراز تاریخی
آنجا که خورشید شهامتت
مرگ را به زانو درآورد.
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.
دستهای قوی و پرافتخارت
به تاریخ شلیک می‌کند
آنگاه که تمامی سانتاکلارا
برای دیدنت از خواب برخاسته است.
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.
می‌آیی و با خورشیدهای بهاری
نسیم را به آتش می‌کشی
تا با شعلهٔ لبخندت
پرچمی برافرازی
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.
عشق انقلابی‌ات
تو را به نبردی تازه رهنمون می‌شود
آنجا که استواری بازوان آزادگرت را
انتظار می‌کشند.
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.
از پی تو می‌آییم
چنانکه دوشادوش تو می‌آمدیم
و همراه با "فیدل" تو را می‌گوییم:
"بدرود، فرمانده!"
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.
کارلوس پوئبلا

پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1392 ساعت 20:16

بیاد قیصر..

           بیاد قیصر 

 

و قاف حرف آخر عشق است 

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود.. 

                                          (قیصر امین پور) 

 

 

 

قیصر وقوف داشت 

به این راز سر به مهر 

عشق، عشق، در زیر گنبد کبود 

قیصر وقوف داشت آری 

 که خود را وقف عشق کرده بود 

قیصر چه ساده زیست 

دور از زیان و سود 

قیصر ز مردمش با واژه دل ربود 

قیصر گریست با پیرزنان قبیله اش، 

از داغ رفته رود 

قیصر اگر چه رفت زود 

اما هماره هست 

در یاد عاشقان 

آنسان که زنده رود.. 

 

علی رضایی شریف 

در جلسه بزرگداشت قیصر 

2/2/92

یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 21:15

واضح..


نیازی به تذکر


از طریق تابلوهای راهنمایی جاده ها نیست


این را دیگر همۀ مردم


با گوشت و پوست و استخوان خود


دریافته اند که:


انحراف به چپ مساویست با مرگ...


یکشنبه 8 بهمن 1391 ساعت 02:34

خرسند..


 

"خرسند" 

 

شاعران نرگسان احساسند

و زنان شکوفه های یاس

جهان ِ مُعطـّر

          خدای ِ خُشنود

                    انسان ِ خُرسند

      و پــــلیــــدی در بند.

شنبه 30 دی 1391 ساعت 02:41

می گذرد..


پنج‌شنبه 28 دی 1391 ساعت 01:44

نامه زیبای گا.گا.ما..


نامه ی زیبای گابریل گارسیا مارکز

 

گروه اینترنتی شمیم وصل


گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:
 

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها خوانندگانم یاد نگرفته‌ام... 
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .
 
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. 
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.
 
آرزو می‌کنم و امید دارم از این نامه‌ی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای تمام کسانی که به آن‌ها علاقه‌مندید بفرستید.
 


همراه با عشق 
«گابریل گارسیا مارکز» 
 

منبع: مجله «بخارا»؛ شماره ۸۲؛ ص۷۸ و ۷۹ .
 


A Farewell Letter


If for an instant God were to forget that I am rag doll and gifted me with a piece of life, possibly I wouldn't say all that I think, but rather I would think of all that I say. I would value things, not for their worth but for what they mean. I would sleep little, dream more, understanding that for each minute we close our eyes we lose sixty seconds of light.
I would walk when others hold back. I would wake when others sleep. I would listen when others talk, and how I would enjoy a good chocolate ice cream! If God were to give me a piece of life, I would dress simply, throw myself face first into the sun, baring not only my body but also my soul. My God, if I had a heart, I would write my hate on ice, and wait for the sun to show. Over the stars I would paint with a Van Gogh dream a Benedetti poem, and a Serrat song would be the serenade I'd offer to the moon. With my tears I would water roses, to feel the pain of their thorns, and the red kiss of their petals.
My God, if I had a piece of life... I wouldn't let a single day pass without telling the people I love that I love them. I would convince each woman and each man that they are my favorites, and I would live in love with love. I would show men how very wrong they are to think that they cease to be in love when they grow old, not knowing that they grow old when they cease to love! To a child I shall give wings, but I shall let him learn to fly on his own. I would teach the old that death does not come with old age, but with forgetting. So much have I learned from you, oh men...
I have learned that everyone wants to live on the peak of the mountain, without knowing that real happiness is in how it is scaled. I have learned that when a newborn child squeezes for the first time with his tiny fist his father's finger, he has him trapped forever. I have learned that a man has the right to look down on another only when he has to help the other get to his feet. From you I have learned so many things, but in truth they won't be of much use, for when I keep them within this suitcase, unhappily shall I be dying.
~GABRIEL GARCIA MARQUEZ

 


گروه اینترنتی شمیم وصل

 


چهارشنبه 27 دی 1391 ساعت 23:58

3پند..

 

سه پند

 

در دنیا چیزی وجود ندارد که بخاطرش لبخند را از  *

لبهایت برداری..

 

 باورهای نابخردانه هرچند دلپسند باشند تنها به  **

گمراهی و تیره روزی می انجامند..

 

 عظمت اندیشه ی شکوهمند انسان روزی  ***

.. میگردد که بهشت زیبایش را آفریده باشد آشکار

                      


    ع.ر.



شنبه 23 دی 1391 ساعت 05:31

آهنگ زیر آفتو..


 لینک آهنگ زیر آفتو


علی شریف  اجرای شهریور 72


http://s1.picofile.com/file/7617310963/guitar_sharif.jpg

شنبه 23 دی 1391 ساعت 05:25

پرتره زنانه..


http://s1.picofile.com/file/7617310749/lRVaPq2VnQ.jpg


 اثر/ بک وینل

جمعه 22 دی 1391 ساعت 09:30

یار مه گیتار مه..


لینک آهنگ یارمه گیتار مه


اجرای پائیز 72


علی شریف



http://s2.picofile.com/file/7617310642/guitar_alex.jpg

پنج‌شنبه 14 دی 1391 ساعت 18:43

بترسیم..


و چنین است که


اضطراب و استرس


می کشندمان بتدریج


آنگاه که باید


هم از دزد بترسیم


هم از پلیس..



پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 00:35

خوب من..


  بهانۀ چشم گشودنم به جهان


       سرودن نگاه تو بود


                و دیدن لبخندت

 

                              خوب من..  


چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 23:58

مخفی..


پنهان می شوم


درون شعرهایم


تا هنگام خواندن شان


ببوسم آن گل لبهایت را..



چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 19:20

نگاه...

 

 

نگاه عشق ورزانه به زندگی 

 

و جهان و آنچه در آنست... 

 

و عشق را دروغ و فریب ندانیم 

 

و بدانیم که عشق 

 

نبض زندگیست... 

  

سه‌شنبه 14 شهریور 1391 ساعت 02:21

بیا ای نازنین..

 

بیا ای نازنین 

 

ای صاحب زیباترین 

 

لبخند دنیا.. 

 

مرا با  

 

شوق دیدارت ببر  

 

تا اوج رؤیا... 

 

 

یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 21:40

طومار...

  

طومار دل من هست


به بلندای آسمان


که نوشته است به پهنای آن


نازنین تو بمان...



دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ساعت 20:37

آزادی از دست رفته..

 

آزاد و بی قرار
چون باد در علفزار
همقصه با نسیم
همنغمه با بهار...

چون رقص آذرخش
برقله های کوه
پرجوش وپرخروش
زیبا و باشکوه...

...
آرام اگرشدی
کم کم رام هم می شوی
مهمیز بر دهان و افسار برگردن
زین بر پشت و شلاق بر پهلو...

جفتک پرانی های بیخود
سودی برای هیچکس در پی ندارد
آزادی از دست رفته
تاوان نادانستگی هاست.

22/2/91 ع.ر.شریف 

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت 20:39

به همین منوال..


  • به خیالشان به همین منوال

    ایشانند سرخوش از اقبال

    و من هم همیشه خوبم..


    ابلهان بد سگال

    در زیر لایه ئی از لبخند

    من دنیایی از آشوبم..


    من ماندلای متانت

    بن بلای شهامت

    عرفات استقامت

    چه گوارای فتح قلوبم..


    گرچه خلقان جملگی خاموش

    گرچه مستان سربسر مدهوش

    هان ای ستمگران

    من بر دهان تان مشت می کوبم..


    من جعلی ام .. بله...

یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 21:16

عاشقانه ها..

 

کسی را 

 

که دوستت دارد 

 

صادقانه دوست داشته باش.. 

 

و خیال کن 

 

همه ی شعرهای من 

 

عاشقانه هائیست 

 

که او برای تو گفته... 

 

 

سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 19:01

شرط اشک..

 

ای خدا نگیری از دل 

 

عشق پاک و شوق پیوند 

 

نذاری  آدما رو ،  زار 

 

با  دلای  آرزو مند 

 

قسمت همه  دلا  کن 

 

معنی این رو بدونند 

 

عاشقی به شرط اشک و

 

زندگی به شرط لبخند ...   

  

 

 

 

  

 

پنج‌شنبه 17 فروردین 1391 ساعت 02:11

نگاهی ..

  

معشوق آسمانی من 

 

 

                  نگاهی دارد 

 

 

که التیامبخش زخمهای زمینی همه ی زمانهای من است .. 

 

 

  

چهارشنبه 16 فروردین 1391 ساعت 15:35

فریدون فریاد شاعر همیشه در یاد ..

 

 

 

 

 

در گذشت شاعر ایرانی در یونان  

 

 
 
فریدون فریاد شاعر و مترجم که سال‌ها بود در یونان اقامت داشت، درگذشت.
 
 
«فریدون فریاد حدود ساعت 8:30 یکشنبه، 16 بهمن‌ماه به وقت تهران در پی ابتلا به سرطان روده در  
 
 
بیمارستانی در آتن از دنیا رفت.»
 
 
«فریاد حدود 20 روز در بیمارستان بستری بود و چند روز پیش عمل شد که متأسفانه سرطان پخش  
 
 
شده  بود و دیگر دوام نیاورد.»
 
 
فریاد در آتن به خاک سپرده می‌شود و مراسم خاکسپاری عصر دوشنبه یا صبح سه‌شنبه برگزار  
 
 
می‌شود.   
  
 
  
 
 
فریدون فریاد که متولد سال‌ 1328 در‌ خرمشهر بود، به عنوان مترجم آثار یانیس ریتسوس شهرت  
 
 
داشت و از دوستان او هم بود. این شاعر و مترجم دانش‌آموخته‌ ادبیات تطبیقی بود که برای ادامه‌  
 
 
تحصیل در رشته‌ ادبیات یونان به این کشور سفر کرد و از این رهگذر با ریتسوس و آثارش آشنا شد.
 
 
از جمله آثار منتشرشده‌ فریدون فریاد این عنوان‌ها هستند: «تقویم تبعید» (ترجمه‌ برگزیده‌ شعرهای  
 
 
یانیس ریتسوس)، «آسمان بی‌گذرنامه»، «افسانه‌ای از بهشت» (ترجمه از ادبیات کهن فارسی به  
 
 
یونانی)، «نفس و داستان‌های دیگر» (ترجمه‌ برگزیده‌ داستان‌های کوتاه آنتونیس ساماراکیس از  
 
 
یونانی) و «زمان سنگی» (ترجمه‌ شعرهای اولین دوره‌ی تبعید ریتسوس).
 
 
یکی از کتاب‌های فریاد، «خواب‌هایم پر از کبوتر و بادبادک است» با موضوع جنگ تحمیلی  
 
 
ایران وعراق است که در سال 1988 توسط یانیس ریستوس به یونانی ترجمه شد و  
 
 
بخش‌هایی از آن در مقطع ابتدایی یونان در کتاب‌های درسی این کشور  
 
 
تدریس می‌شود.     
 
 
 
 
 

چهارشنبه 16 فروردین 1391 ساعت 03:07

سهم من..

 

 

سهم من   

 

از ،    بهار   

 

بوی توست   

 

فر ور دین  من   

 

آن  نگاه   خوشت   

 

اردیبهشت من ای یار   

 

طره ی گیسوی توست..  

  

 

  

  

 

 

جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 06:34

روزها..

 

 

 

   چشمها و گوشها  

 

 

روزنه های جان و دلند. 

 

 

و روزها   

 

 

 پنجره های فهم مردمان عاقلند.. 

 

 

                                     

 ع.شریف  

 ۱۶/۶/۸۸ 

 

 

سه‌شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 21:15

شکوفا کن..

 

 

 

 

شکوفا کن ،  

 

گل سرخ پنهان جانت را  

 

بهار را باور کن 

 

و بنگر، 

 

ستاره باران آسمانت را .. 

 

 

یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 02:25

سال نو..

 

سال  نو  مبارک 

 

دوستان نازنین

شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 03:44

سال نو مبارک..

 

یکسال دیگر هم گذشت   

 

و باز هم میگذرد... 

 

اما در این مدت یک چیزهایی به انسان اضافه میشود 

 

که ارزش این یکسال را دارد 

 

مگر اینکه از آن چیزها غافل شده باشیم.. 

 

 

 

انشاالله سال جدید بر همه ایرانیان مبارک باشه 

 

و سال صلح و دوستی و آشتی با همه مردم جهان باشه 

 

و از تنگنای ایرانی بودن و مسلمان بودن   روزنه ای به جهان 

 

انسان بودن به رویمان گشوده شود ... در این سال جدید ... 

 

یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 19:12

بدرود سیمین..


سیمین دانشور

1300-1390


هرچه به جلال التماس کردم که سیگار را ترک بکند، زیر بار نرفت و با مهارت خود مرا سیگاری کرد. یک پاکت سیگار همای اتو کشیده در یک جاسیگاری زیبا و یک فندک قرمز برایم هدیه آورد و گفت:

پس از تدریس و یا ترجمه ، یک عدد بکش ،خستگی ات رفع می شود. من ابله هم رطب را خوردم و از آن  به بعد منع رطب خوردن نتوانستم. جلال نوشابه خوردن را هم ادامه داد و کوشید مرا، هم پیاله ی خود بکند که این بار زیر بار نرفتم.

می گفت: مگذار شیطان هم پیاله ی من شود.  

 

پنج‌شنبه 11 اسفند 1390 ساعت 19:14

چشمهای تو..

  

پرواز هیچ پرنده ئی  

 

تماشا ندارد، 

 

وقتی که چشمهای تو 

 

آسمان من باشد.. 

 

پنج‌شنبه 11 اسفند 1390 ساعت 18:44

تو..

 

 تو در کدام ستاره ساکنی  

 

کدام ماه، 

 

که آه مرا 

 

از آنهمه راه

 

به راحتی می شناسی،

 

با اولین نگاه.. 

 

شنبه 6 اسفند 1390 ساعت 08:51

ال چه..

 

شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 08:12

با دهانی خوشبو..

 

محبوب زیبایم را 

 

با کلماتی لطیف 

 

با دهانی خوشبو  

 

و جانی شیفته 

 

می ستایم.. 

 

جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 08:53

حرم قدیمی..

 

حرم امام رضا(ع) در سالهای 60  

 

که من از آنجا خاطره ها دارم.. 

 

 

 

پنج‌شنبه 13 بهمن 1390 ساعت 04:30

وجودم..

 

  

  

 

وجودم به تمامی گیتاریست..  

 

و زیبای شرقی ام 

  

بر شش تار مرتعش اش 

  

پنجه می ساید ...  

 

 

چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 04:21

به یاد رامی ..

 

 

 

  

           پاییز ۷۱ ـ  منزل رامی / میدان یادبود .. 

 

  

 

 

   

   حیاط منزل ـ و باغچه ی کوچکش.. 

 

 

شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 01:00

وصیت مولانا..

   

   

 

شما را سفارش می کنم به ترس از خدا در نهان و عیان 

 

و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن 

 

و کناره گرفتن از جرمها و جریرتها 

 

و روزه داشتن و نماز برپا داشتن 

 

و فرو نهادن هواهای شیطانی و خواهشهای نفسانی 

 

وشکیبایی بر درشتی مردمان 

 

و دوری گزیدن از همنشینی با نابخردان وسفلگان 

 

  

   

 

و همنشینی با نیکان و بزرگواران 

 

همانا بهترین مردم کسی است که برای مردم مفید باشد 

 

و بهترین گفتار کوتاه وگزیده است 

 

و ستایش از آن خداوند یگانه..  

 

 

 

 

جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 04:18

جمیله بوپاشا بانوی مجاهد..

  


 جمله معروف او در زندان فرانسوی ها این بود: هنگامی که خلق اراده زندگی میکند سرنوشت باید به او بگوید چشم . شبهای تاریک باید رخت بربندد و زنجیرها باید از هم بگسلد .

جمیله بوپاشا (زاده ۱۰ فوریه ۱۹۳۸) از اعضای مهم جبهه آزادیبخش الجزایر بود که برای آزادی الجزایر تلاش می‌کرد. بوپاشا در سال ۱۹۶۰ دستگیر و در فرانسه زندانی و شکنجه شد و با استقلال الجزایر آزاد شد.


وی فرزند عبدالعزیز بن محمد انقلابی الجزایری است و در سنت لوژن الجزیره متولد شد، او عضو و چریک مبارز جبهه نجات ملی الجزایر بود که در زندان حسین دی به وسیله آتش سیگار، شوک الکتریکی و ... شکنجه و با بطری به وی تجاوز شد. زندانبانهای او که مردان نظامی فرانسوی بودند به شدن و وحشیانه او را آزار داده و بی رحمانه او را مورد تجاوز قرارداده بودند ولی جمیله از موضع و سنگر خودش کنار نکشید تا اینکه یک وکیل زن فرانسوی خود به دفاع از او برخاست و جملیه را از زندان رهایی داد. دادگاه جمیله بوپاشا به یکی از جنجالی‌ترین محاکمات فرانسه و الجزایر تبدیل شد.     

 

 1390/11/06 - 10:57

 

زنان الجزایری در طول زمان سلطه فرانسویان اشغالگر، با وجود چشیدن طعم عذاب و سختی در جنبشها، سستی ننموده و با کمال ایمان برای دستیابی استقلال و سیاست ملی، پیش قدم بوده اند. مشارکت آنها در این جنبشها خود دلیلی است قاطع بر آگاهی و پایبندی آنان به ارزشهای حضوری و التزام آنها به اصول عالیه کشور، و در طول 132 سال، در جنبشهای علنی و مخفی علیه استعمارگران فرانسوی شرکت داشته اند. آنان مشارکت در فعالیتهای انقلابی را بر خود واجب می دانستند. 

 

2f511dc1-7b27-4921-b65e-37b3d4e3cab3.jpg 

حضور زنان مبارز در انقلاب الجزایر بسیار مشهود بود. جمیله بوپاشا، صحیه، حسیبه بن بوعلی، بهیه و جمیله بوجرید، در تاریخ مبارزات انقلاب الجزایر جایی مخصوص دارند. این زنان یا در مبارزه نابرابر رژیم استعمارگر فرانسه سلاح بر کف، جان خود را از دست دادند، یا بعد از تحمل شکنجه های فراوان به شهادت رسیدند. نقش زن الجزایری در روند استعمارزدایی از الجزایر به قدری اهمیت داشت که استمعارگران می گفتند «اگر بر زنها پیروز شویم، باقی چیزها به دنبال آن درست خواهد شد.»

 

چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 03:29

بحرین... آیات القرمزی...

 

 

 

این روزها دلم خیلی برای آیات القرمزی تنگ می شود با آن شعرخواندن هایش.. 

 

اگر چه بسیاری پس از آیات پرپر شدند.. اما صدای او را همیشه میشنوم 

 

و فریادهای زینب وارش را... یادش گرامی 

 

نفرین بر آل پلید خلیفه... 

 

1 2 3 >>

آمار سایت